زنده به شور

خواب دیدم  وارد  سالنی شدم پر از نور سفید. از این هایی که پدر چشم و چارت را در میاورد و برای چند لحظه ای کورت میکند.

بهم گفته بودند قرار است بمیری. خوب یادم نیست چه کسی گفت. شاید هم مردن انتخاب خودم بود. حالا قرار بود که توی این سالن ، مثل مسافری که قرار است کارت صندلی هواپیمایش را بگیرد و بارش را تحویل دهد ، منهم کارهای مردنم را انجام بدهم. خوب که فکر میکنم میبینم که سالن زیاد هم شلوغ نبود. شاید تعداد احضار شدگان کم بود و سرشان خلوت. نه کیفی دستم بود ، نه ساکی نه کاغذی و نه چیزی. ظاهراً میدانستم که قرار نیست چیزی با خودم ببرم. خودم هستم و لباس تنم که آنرا هم تا دقایقی دیگر میبایست در میاوردم

شاید یک جایی مثل گیشه ای باجه ای چیزی بود. آدمی که آنطرفش نشسته بود را یادم نیست. اما مدارکم آماده بود. یک کارت بزرگ بود که درش تاریخ تولد و نام پدر و این حرفها بود. از همین چیزهایی که همه جا ازت میخواهند. منتهی اینجا کارت حاوی اطلاعاتت آماده  تحویل به خودت بود. شاید خیلی چیزهای دیگر هم درش نوشته بود که یادم نیست. همین قدری هم که چنین جزئیاتی یادم مانده به اندازه کافی برای عجیب و بلکه هولناک است.

انگاری کسی مامور گرفتن جانم نبود. چون من مرده بودم. این را زمانی فهمیدم که به سمت غسالخانه هدایتم کردند. با پای خودم. یک جایی بود مثل یک تونل. قرار بود روی برانکاردی چیزی بخوابم و وارد دستگاهی بشوم که قرار بود تنم را از آلودگی های این دنیا بشوید. دقیقاً نمیدانم که کافور چه بویی میدهد. نه سربازی رفته ام نه خوابگاه دانشجویی بوده ام که تجربه ای در این خصوص داشته باشم. اما بویی میامد که میدانستم بوی کافور است.  به چشم میدیدم که قرار است از این طرف وارد بشوم ، شسته شوم ، گوشها و سایر سوراخهای بدنم را پر از پنبه و چنین مزخرفاتی بکنند و از طرف دیگر کفن پوش شده و آماده به گور شدن تحویلم میگرفتند. دیگر طاقت نیاوردم. فشار صحنه هایی که میدیدم بالاتر از توانم بود. آنقدر که خیس عرق از خواب پریدم.

چند لحظه ای دور و برم را نگاه کردم. انگار هنوز زنده بودم. همه چیز سرجایش بود. فقط انگار دست و پا زده بودم و یکی دو تا از کوسن ها را از روی تخت پرت کرده بودم پایین. همسر هم سرجایش بود و آرام نفس میکشید.

دوباره خوابم برد و این بار احتمالاً یکی از همان حوری های بهشتی که طبق آموخته های دینی آن دنیا انتظار مرگمان را میکشند به استقبالم آمد. این بخش خواب بهتر بود و حداقل نشان میداد که مردن آنقدر ها هم که فکر میکنی بد نیست و حتی میتواند شیرین هم باشد. اما گویا این بخش زیاد به مذاق همسر خوش نیامد. طفلک آمده بود پتو را روی خودش بکشد که ظاهراً آرنجش خیلی آگاهانه فک من را نشانه رفته بود و در حالیکه هنوز خیلی استقبال جدی ای نشده بودم از درد فکم بیدار شدم.

پرونده مردنم اینچنین ناتمام ماند. نه مرده شوری ، نه فرشته ی اغوا گری و نه چیزی.

Advertisements

صبح بخیر همشهری

اولیش ساعت 4:50 دقیقه صبح است. از قصد زنگ اول را روی این ساعت تنظیم کرده ام که وقتی شروع کرد به زنگ زدن و شوک اول را داد ، وقتی نگاهم به صفحه اش افتادو دیدم که هنوز نیمساعت به وقت بیدار شدن واقعی مانده خوشحال بشوم که هنوز دقایقی از خواب شیرین دم صبح مانده. از اینجا به بعد هر ده دقیقه یکبار کرمش را میریزد. در نهایت 5:20 قضیه جدی میشود. دیگر چاره ای نیست.

این موقع اول نگاهم میفتد به ساعت دیواری اتاق که دارد به طرز ناراحت کننده ای تیک تاک و یا چک چک و یا صدای عذاب آور دیگری میدهد. هوا تاریک است و چیز زیادی از فضای اتاق معلوم نیست. کمی به سمت چپ میچرخم. همسر با آرامش همیشگی اش در خواب ناز است. انقدر آرام نفس میکشد که گاهی فکر میکنم که اصلاً نفس نمی کشد. یک طور قشنگی دارد برای خوابیدن. کف دستهایش را مثل آدمهایی که دعا میکنند بهم میچسباند و میگذارد زیر صورتش. همان جور یک وری. در این حالت مثل دختربچه ای معصوم است. اینجور مواقع دل را میزنم به دریا و نوازشش میکنم. یک حالت دیگری هم دارد که در واقع خیلی هم طور غریبیست. مثل آدمی که در چمنهای پارک زیر درخت سروی چیزی دراز کشیده و کتاب میخواند ، ساق پای چپش را میگزارد روی زانوی راستش (یا برعکس) که قائمش کرده و طاقباز میخوابد. به هرحال هرکسی مدلی دارد.

کارمندی که کارش کارمندی تحت فشار است ، یک بخش ذهنی متعفن دارد که در محیط کارش گندیده است و مثل هر آشغال دیگری همیشه یک مشتی حشره دور و برش میچرخند. هنوز از رخت خواب و ناز و نوازش کردن همسر خارج نشده ام که حشرات هم سر و کله شان پیدا میشود و شروع میکنند به جست و خیز و وز وز کردن دور همان بخش لعنتی. تمام گیر و گورهای کاری جلوی چشمان آدم ردیف میشود و بهت گوشزد میکند که پاره ای. امروز میخواهی چطوری حلش بکنی؟ بروی خودم نمیاورم. از رخت خواب بیرون میپرم. تقریباً از روی تخت خودم را پرت میکنم به داخل حمام. حشرات هم میایند. با چشمانی بسته چراغ را روشن میکنم. نور با تمام شدت و حدت فضای حمام را روشن میکند. مثل زندانی ای که تا میاید چشمانش گرم شود، زندانبان نورافکن سفید را توی چشمانش روشن میکند و میگوید زندانی خودت را معرفی کن. مسواک ، دوش و اصلاح . هر شب قبل از خوابیدن لباسهای روز بعد را میگزارم روی صندلی توی هال چونکه نمی خواهم چراغ اتاق را روشن کنم. همسر چه گناهی کرده. لباس میپوشم و فنجانی قهوه که از شب قبل مانده توی ماکرویو میگذارم. یک دقیقه. بس اش است. بالای سرش هم می ایستم تا قبل از اینکه یک دقیقه تمام بشود و صدای جیغ و ویغش در بیاید خاموشش کنم. سه یا چهار دقیقه وقت دارم که قهوه مانده را سر بکشم. فرصتی برای لذت بردن نیست. انقدری که مزه دهانم عوض بشود و گلویم تر بشود برای سیگار بعدش. یک لیوان آب از شیر پر میکنم و بر میگردم به فضای تاریک اتاق خواب. آرام کنارش مینشینم. در خواب عین فرشته هاست. معصوم  مثل یک دختر بچه که بجای عروسک کوسن را بغل کرده. کنارش مینشینم. عزیزیم آب میخوری؟؟ با چشمانی بسته بلند میشود و میگوید اوهوم. یک دستم را میگذارم پشتش و با دست دیگر لیوان بلوری را میگذارم روی لبهای نیمه بسته اش. صبح ها تشنه اش میشود اما آنقدر خوابش عمیق است که خودش از پسش بر نمیاید. همانطوری با چشمهای بسته آبش را میخورد. مثل یک جوجه. دلم غنج میروم و میبوسمش و اوهم برای قدردانی همانطور در خواب لبخند شیرینی تحویلم میدهد.

دیر شده. از خانه بیرون میزنم. هوای آن وقت صبح نسبتاً لطیف و هوا تاریک و روشن است. آدم خوشش میاید که از بینی چند تا نفس خیلی محکم و عمیق هم بکشد حتی. خیابان کریمخان تقریباً خالی از آدمیزاد است . آدم باورش نمیشود که ظرف یکساعت ، همین خیابانی که حالا کسی درش نیست تبدیل به چه دیوانه خانه ای میشود. از زیر پل که رد میشوم ترجیح میدهم که دیگر نفس عمیق نکشم آخر بدجوری بوی شاش میدهد زیر پل. گاهی وقتها با خودم میگویم خوب است که در این مملکت آبجوی فراوان وجود ندارد وگرنه شنبه که میخواستیم برویم سرکار ، مملکت را بوی شاش برداشته بود. مترو و کوچه ها و هرجایی که به آدمیزاد اجازه میدهد که شلوارش را بکشد پایین.

آدمهای توی مترو همیشه یک سری مردمان ثابت هستند. دختری که کفشهای قرمز میپوشد ، مردی که کنار در قطار نشسته خواب است و هر روز توی دلم فحشش میدهم که راه را بند آورده ، پیرمردی با جلیقه خبرنگاری ، از همین هایی که سیصد تا جیب دارند و خلاصه آدمهای تکراری هر روزی. به ایستگاه مصلی که میرسم دیگر هوا تقریباً روشن شده. منتظر سرویس میمانم و در دلم خدا خدا میکنم که کسی ته اتوبوس ننشسته باشد.

اتوبوس میرسد. کسی تهش نیست. همکاران عزیز همگی خوابند. همچی که اتوبوس وارد اتوبان شد کفشهایم را در میاورم و روی ردیف آخر دراز میکشم. کتاب میخوانم کمی. اما حشره ها باز آمده اند. تعدادشان زیاد تر هم شده. کتاب را میگذارم روی سینه ام. چشمانم را میبندم و فکر میکنم که چه باید بکنم. دستمال کشی؟ ازش متنفرم. شاید کمی شوی بیشتر. فکم قفل شده و انگار دندانهایم را با چسب بهم چسبانده اند. با تکانهای ماشین رفته رفته چشمهایم گرم میشود…

تبر

بعد اینکه من آمدم و گفتم که آقاجان ، ما اینجا رو راه انداختیم که از موسیقی بنویسیم و فیلم و کتاب و اینها. آخر یکی نیست که بگوید حالا فکر کردی که چه سلیقه گهی داری که بقیه به تو اقتدا کنند و با هر چه که گفتی خوب است حال کنند. بنده همین جا عرض میکنم علیرغم عدم اعتماد به نفس که در بسیاری از وجوهات زندگی رقت انگیز من همچون بختک سایه انداخته ، خیلی هم در زمینه های فوق الذکر با خودم حال میکنم و سلیقه خودم را میپسندم. حالا تو حال نکن. اصلاً پاشو برو پی زندگیت. این ها را گفتم صرفاً جهت محکم کاری و جلوگیری از فحش کش شدن های احتمالی. بعدم یک قضیه ای هست که در راستای خرق زندگی غم انگیز کارمندی ای که کارش اینست که کله صبح بیدارت میکند و مییگذارتت پشت میزی که در واقع با گوشه رینگ بکس فرقی ندارد و قرار است تا عصر از این رئیس و آن مدیر کتک بخوری ، چاره ای نداریم به جز پناه بردن به چیزهایی که برای دقایقی ، درد زخمهای روز را کمتر کند. در مسیر 60-70 کیلومتری تا سرکار ، وقت دارم که موزیک گوش بدهم و اگر تکان های 16 ریشتری سرویس امان بدهد ، کتابی دست بگیرم و بعدش یک نیمساعتی هم تا خانه پیاده روی کنم و آدمها راببینیم ، زیرا من آدمی هستم که باید رفت و آمد مردم را در خیابانها ببینم ، خانه که رسیدم اگر حالی باشد سازی بزنم و با همسر و دوستانم معاشرت کنم و آخر هفته ها هم تا صبح سحر فیلم ببینم. این کارها را میکنیم که بگوییم ما هستیم و هنوز در مبارزه با روزمرگی و سگ کارمندی هستیم بلانسبت.

یک مدیری دارم که عاشق اینست که بچه هایش تا نصفه شب بمانند اضافه کاری. یک روزی برگشت گفت خب که چی ساعت 7 شب برسی خونه. وایستا شرکت کار کن. میخوای بری خونه بشینی پای تلوزیون تخمه بخوری؟؟ روزگاری بود که ما گروه داشتیم و شبهای زیادی با هم تمرین میکردیم. بهش گفتم. خریت کردم. گفتم آقا جان ما علاف نیستیم. غیر از این خراب شده زندگی داریم. برنامه داریم. هدف داریم. {ادامه این پاراگراف بنا به دلایل امنیتی سانسور شد! یعنی حال خودم بهم خورد}

حالا کاری ندارم اصلاً. آقا ما یک چند وقتی است که بند کرده ایم به فیلمهای گاوراس. خب یک سری فیلم دارد که آنهایی که فیلم بینند دیده اند. مثل زد و حکومت نظامی و میسینگ و Amen و این حرفها. اما دیشب تبر را دیدم.. داستان مردیست مهندس شیمی که علیرغم متخصص بودنش ، بدلیل شرایط گند اقتصادی کارفرما و بالطبع تحت تاثیر حکومت ، از کارش برکنار میشود و دوسال هم میگذرد و مرد همچنان بیکار است. دلش هم نمیخواد کار بیربط بکند چون کمال گرا هم هست. بعد یک موقعیت کاری در یک شرکت خوب پیدا میشود که فقط یک نفر میخواد و از آنجایی که متخصص بیکار هم زیاد هست ، مرد تصمیم میگیرد ترتیب رقبایش را بدهد.

خیلی هم خوب بود و کلی نقد و تفسیر و تعبیر دارد لحظه لحظه فیلم . توصیه میشود.

THE STORY OF WISH YOU WERE HERE

شاید بهتر است بگوییم که : در زندگی آهنگهاییست که که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد و الی فلان…

این پست شاید یادواره ایست برای سپتامبر سال 1975. سال و یا شاید سالهایی که همیشه حسرتش را خوردم که درش زندگی نکردم ، سفر نرفتم و حال روزگار را نبردم. تا به دنیا آمدیم انقلاب شد و جنگ بود و بمب و موشک و ضدهوایی و اعدام و فلان و فلان. بعدش که کمی حواسمان سرجایش آمد شد آوای گیتار پدر و ویگن و دلکش و استریوی آیوای عهد بوقیش که گاهی ازتویش صدای هایده و مهستی در میامد ، وقت خوبش هم الدسانگهای مادر. آبا و گلوریا گینور و فلان. سینمایمان دفاع مقدس بود ، افق و حمله به اچ 3 و شاید فیلمهای شر و ور خمسه. بهرحال گذشت و گذشت. گمانم 16 سالم بود یا همچین چیزهایی. با دوستی  گوشه کافه ای نشسته بودیم. از ضبط صوت کافه صداهای عجیب و غریب میامد و بعدش تاثیر گذارترین سولوی گیتاری که تا 16 سال بعدش هم دیگر لنگه اش را نشنیدم و فکر نکنم اگر چند 16 سال  (چند که حداکثر یک دو تای دیگر اگر زنده بمانم ) هم بگذرد در زندگی ام تکرار بشود.

…SHINE ON YOU CRAZY DIAMOND

پینک فلوید در زندگی شخصی من یک جایگاه خیلی ویژه ای دارد. در واقع زندگی من با این آهنگها شکل گرفت و هویت پیدا کرد و تا مغز و استخوانم نفوذ کرد. یک کلام : ما مسخ شدیم .

حالا این را میخواستم بگویم. سال 1975 بود. سپتامبرش. یعنی دقیقاً 37 سال پیش. قرار بود که گروه در رثای سید برت ، بنیان گذار گروه که حالا اسید مخش را داغان کرده بود کاری کنند. نتیجه آلبومی شد که هنوز که هنوز است همان آهنگایی که در انزوا روح را فلان میکنند و این حرفها. این آلبوم 11 میلیون نسخه فروخت ، پدر خیلی ها را در آورد و استعمال علوفه جات را در بین جوانان گسترش داد. حالا یک شرکتی که از قضای روزگار اینکاره هم هست (Eagle Rock Co) ، یک مستندی ساخته بنام THE STORY OF WISH YOU WERE HERE که در واقع جریان تولید آلبوم از زبان گروه ، مهندس صدا ، طراح آلبوم ، بک وکال و رفیق رفقایشان هست. به نظر من فیلم عالیست.

یک جایی هست که مهندس صدای کار که حالا پایش لب بوم است و به نظر میاید حتی یک نیمچه پارکینسونی هم دارد ، در همان استودیوی Abbey Road پشت میز میکسش مینشیند و همان میکند که 37 سال پیش کرده بود. کلی هم مصاحبه شنیدنی دارد با گیلمور و واترز در خصوص  مراحل شکل گیری آلبوم. جالب است این همه حس قدرشناسی این آدمها. هنوز هم وقتی ریک رایت خدابیامرز (4 سال شد که مرد) از برت حرف میزد ، از نشئگی هایش و از این که اجراهای آخر روی استیج میامد و دقایق طولانی فقط به مردم خیره میشد ، قیافه اش از درد در هم پیچیده میشد. سید برت ، این الماس دیوانه وقتی 60 سالش بود مرد. همان سال 2006. و فرصت نکرد بیشتر بدرخشد. این آخریها مثل اینکه نقاشی میکرده و بعد هم از ترس اینکه کسی کارهایش را ببیند پاره شان میکرده.

دردسرتان ندهم. اگر دل در گروی این آلبوم دارید ، گیرش بیاورید و ببینید. دیدنیست این فیلم. من را که شب و روزم را ساخت.

یک چیزی هم راستی. این اولین پست در جای جدید بود و شاید ادای دینی و یا سخنی از آدمهایی که خیلی با جدیت روزگارشان را تعقیب میکنم. از جایگاه ویژه این آدمها که بگذریم ، حرف از موسیقی و گروههای جدید و قدیم بسیار هست. از آنچه که بگوشم خوش آیند است برایتان خواهم نوشت و حتی فیلمهای خوب و همچنین درد ودل ها و غر غر های احتمالی که در لابلای مطالب مثل قدیم میبایست تحمل کنید که البته بایدی هم در کار نیست.  کلاً دوست دارم بنویسم این روزها.